تبليغاتX
زندگی دفتری از خاطره هاست

زندگی دفتری از خاطره هاست

چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم؟خون کند خاطر من خاطره ی عهد قدیم

عجب مملکته خر تو خریه رفتیم کلی پول نرم افزار آفیس ۲۰۱۱ دادیم شاد و خرم آوردیم خونه بسته رو که باز کردیم توش آفیس ۲۰۱۰ بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 2:29  توسط آرزو  | 

مدتی هست که دستم به هیچ کاغذ و قلمی نرفته اونم شاید به خاطر مسائلی که پیش اومده باشه

نمیدونم شما عاشق شدین یا نه حتی نمیدونم خودم هم عاشق شدم یا نه اصلا اسم این حسی که یه ماهی هست درگیرشم میشه گذاشت عشق یا نه؟
همه چیز خیلی قشنگ شده وقتی از خونه میرم بیرون دلم میخواد به همه ی آدمهایی که میبینم سلام کنم  هر حرف قشنگی اون را یاد من میندازه نماز و نیایشم یه بوی دیگه گرفته حس میکنم خدا هرشب از لای پنجره  میاد توی اتاق من و نمیدونم چرا هوای من این روزها و شبها بوی درخت توت و صدای جیرجیرک میده؟
نگاهش که میکنم انگار چشمهای قهوهایش میخنده اما خودش  مثل یک لوح که آداب آدمی را بر آن حک کرده باشن مثل یک کوه بلند سخت و سنگین رو به روی من میشینه باز هم هیچ حسی به قشنگی این کوه مغرور نیست  ومن کنار اون یه آرامش عجیب دارم یه دنیای دیگه  مثل شب های بندر عباس با صدای  دریا و رقص چادر های بندری  لطیف مثل  اشگ های  یه دختر چادر مشکی تو شب های محرم معصوم نمیدونم چطور توصیفش کنم هیچ وقت همچین حسی نداشتم خلاصه ی همه ی حس های خوب  
آری خلاصه ی همه ی حس های خوب کاش روزی مرا به نام کوچکم بخواند.

.

.

.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 0:13  توسط آرزو  | 

کلاس عملی

امروز یکشنبه ساعت ۱۱:۲۰ روز ششم اردیبهشت یکهزارو سیصد و نود

سر کلاس عملی اینترنتی نشستم هانیه هم بقل دستمه داریم تند تند پشت سر مژده غیبت میکنیم

خلاصه که این کلاس عملی هم دنیایی داره بچه ها دارن سر ساعت کلاس فردا چک و چونه میزنن

منم نشستم از فرصت استفده میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:26  توسط آرزو  | 

این روزها غریبه ای

این روزها ایران تو ایران من نیست

با من بیا

میخواهم به جنوب سفر کنیم

تا آنجا که امواج بر صخره های بی قرار میشکنند

و زنان زیر نور ماه  آواز های محلی سر میدهند

می خواهم به تو بیاموزم

ایران تو گرچه  آنقدر گریسته که شهرمن این روزها ونیز شده است

اما

جایی کنار لهجه ستاره باران جنوب

زنده است

با تمام ایثار و انسانیتش  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 21:24  توسط آرزو  | 

بخشیدم

 

تمام گل ها را

به سجاده ای که  قرار است  تو چشم هایت را به آن بسپاری

میبینی

هر صبح  که می آیی آیه ها در همین حوالی پرسه میزنند

تو می ایستی به نماز کوه پر غرور من

صدایت درون اتاق طنین می اندازد

((بسم الله الرحمن الرحیم))

* * *

شرمندگی باد هم لا به لای  خستگی  دست هایت  پنهان است

 

 آن زمان که دل آسمان خالی شد

سهم من نیمی از تو بود

 نیمه دیگر را

 

هر روز یک آینه زلال سر میکشید

 

آن آینه ای که خودم را در آن تکثیر میکردم

 

با شانه ی موهایم

یک جام اب

یک دل گرم

یک چشم خیس

تو همین اطرافی

 

باز صبح میشود

 

پرده ها را کنار میزنم

 

عشق من سلام برایت قهوه ریخته ام 

مینشینی نگاهم میکنی میخندی  فنجان قهوه ات در دست

صبح بهاری ات بخیر

خواب های شب قبلی که در جیبت قایم کرده ای

از گوشه ی چشم هایت بیرون زده است

چشم هایت را میگردم

ورق به ورق

خودم را میابم در هر صفحه و در هرسطر

چقدر خوشبختم که به تو بر خورده ام

* * * 

چشم هایم را از تو میدزدم میدانم معجزه میدانی

عشق من کنارم بخواب بازو های مردانه ات را دوست دارم

قطره قطره چقدر بی صدا گریه میکنی

چیزی شده است؟

دست میکشم

پشت کمرت روی شانه هایت جای دوبال خالی است

-        درد دارد؟

میخندی

حجم خالی چشم هایم را چیزی پر میکند

تویی با آن دوبال سپید

بیدار میشوم

قرآن سبز رنگ  در دستت

 

((الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاء إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ))

 

((سپاس خدای را که آفریننده آسمانها و زمین است وفرشتگان را رسولانی قرر داد که دارای دو سه و چهار بال هستند هرچه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر همه چیز قادر است))

تمام تنم میلرزد

*  * *

 

صدای لولای  در ...

تو میروی

قا صدک قاصدک آیه ها را دنبالت  می فرستم

تو میروی

پشت سرت باران میبارد

 

 

به خانه نگاه میکنم  بوی تو را میدهد بوی عود بوی سیب بوی گندم میدهد

سماور داغ دیده به تنهایی من مینگرد

قهوه ات نصفه است

سر نوشت من ته فنجان ناتمام ماند ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 13:11  توسط آرزو  | 

سلام دوست های خوب اینترنتی من

یهو هوس کردم بگم خیلی دوستتون دارم

یهو دلم براتون یذره شد

یهو دیدم چقدر بهتون عادت کردم

وبلاگ همتونو خوندم نظرم دادم اما نمیدونم ثبت شد یا نه

میتی جون داداش رضای گلم  علی عزیزم  منحوس نا منحوس خودم مهتاب خانوم سحر عزیزم  یکی مثل بقیه گل گل یه پارچه آقا  م ه ر د ا د گل نفیسه خانوم عزیز م  و و و ...

همه ی کسایی که تو ی این یک ماه شروع کار وبلاگم خیلی خیلی بم لطف داشتن ازتون ممنونم و دوستتون دارم با همه و جود

واسه ی همتون آرزوی خوشبختی دارم

شاد باشید و عاشق این یه دستوره

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 22:17  توسط آرزو  | 

سلام دوست جونای خود خودم ممنون که اینقدر بسیار بسیار بمن لطف داشتید و کامنت هایی رو از دوری و فراغ من گذاشتید که بییییب بییب بیب بودند بابا گفتم که معذرت

نیس مهندس شدم دیگه گاهی این رایانه عزیز م رو دستکاریش میکنم این بنده خدا نیست یه 10 سالی بزرگتر ازمنه زودی به آه و ناله کردن می افته

چهار شنبه سوری چیکار کردین؟

ما امسال خونه مادر بزرگ جونم بودیم

من که جونم بالا اومد از بس از رو آتیش پریدم

حالا اگه پسر بودم وامیستادم یه گوشه دخترا یی رو که از رو آتیش میپرن تماشا میکردم

مراسم قاشق زنی اجرا نشد به چند دلیل

1 - من قصد ادامه تحصیل دارم

2 - تمام خونه ها تا شعاع 5 کیلومتریمون همه پیر و پاتال بودن

3 - اصولا به آشنایی های خیابونی (کوچه ای ) اعتقادی ندارم

یکی به این میتی خانوم بگه آدرسه بلاگتو بذار بابا جونم بالا میاد تا بیابمت خانوم

 

 

و در نهایت نوروزتون مبارک اسطوره های ایرانی

 

اینو یه آقایی تو وبلاگش نوشته بود که منو از ته دل خوشحالم کرد

 

ایستگاه آخر من

در قطار زندگی از ایستگاه غم

ایستگاهی که در گذشته است میگذرم

مقصد بعدی من فراموشی است

برای رسیدن به شادی باید از فراموشی گذر کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:29  توسط آرزو  | 

نمیدونم چرا چند وقته دل و دماغ ندارم

دیشب اومدم یه ویندوز نصب کنم نشد که نشد که نشد همین ویندوز خودمم داغون شد (نمیدونین آخه من کامپیوتر میخونم )

اومدیم دوستانه بریم باغ بانوان گفتن باغ تعمیرات داره باید با حجاب کامل بیاین آخه زنیکه ی بیب بیب بیییییییییییب اینم شد باغ بانوان؟

دیروز تو اتوبوس از رادیویه برنامه پخش شد در رابطه با ((هدفمند سازی یارانه ها)) با یه خانومی مصاحبه شد (که هیچ کوششی هم مبنی بر از بین بردن حالت ساختگی گزارش نشده بود)اون خانوم اظهار داشتن که غیر از پول آب و برق خرج تحصیل دخترشونم میدن با همین یارانه ها !!! خلاصه صدای ملت توی اتوبوس در اومد هرکی هرچی از دهنش در اومد گفت . من دعا دعا میکردم مامانم حرفی نزنه میترسیدم بریزن بگیرن ببرنمون زندان اونم نوع سیاسی! تو عمر 14 ساله ی دوران تحصیلم این اولین باری بود که واسه زودتر رسیدن به کلاس دعا میکردم

و یه خبر دردناک :

سی و سه پل رو که حتما همه میشناسید بر اثر حفاری تونل مترو نشست کرده پایه هاش ترک خوردن یونسکو هم اخطار پشت اخطار داده و حالا هم داره تهدید میکنه که اگه اتفاقی برای سی و سه پل بیفته ایرانو از لیست صنعت توریسم خط میزنه اما کو گوش شنوا

نمی دونم چی بگم اما احتمالا بعدها و در آینده ای نچندان دور من باید برای بچه های خودم از سی و سه پل و تخت جمشید و قلعه الموت و بابک خرمدین وغیره و غیره و غیره خاطره تعریف کنم خاطره هایی که واسه ی بچه های من بیشتر شبیه افسانست

نمیدونم اگه کوروش کبیر اینجا بود اگه آریو برزن و آرش الان بودند اگه بقیه آدمایی که جونشونو فدای همین خاک همین هویت کردن اینجا بودن چه حالی میشدند روحت شاد آقای فردوسی

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

اما اگه اینجا بودی خودت با چشمای خودت میدیدی که دریغ نیست

*** 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط آرزو  | 

ایرانی علیه ایرانی؟؟؟


در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم  
شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.  
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

 

 

یه روز یه ترکه

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

 



یه روز یه رشتیه..

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد





یه روز یه لره...

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛

ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد یه مرد بود یه مرد با آرمان های کوروش کبیر

 





یه روز یه قزوینی یه...

 

به نام علامه دهخدا ؛

از لحاظ اخلاقی منحصر بفرد بود  واسه منو تو میراٍثی رو گذاشت به اسم زبان شیرین پارسی فردوسی دوم ما بود از اون مردایی که وجب به وجب خاکشون ناموسشونه





یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی

 

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

بچه ها کاری کردند که ایرانی علیه ایرانی وایسته

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!!  همو مسخره میکنیم و اینجوری شادیم

این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه

  لطفا نظر راجع به این مطلب یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 21:21  توسط آرزو  | 

سلام سلام سلام I Love You

از اونجایی که من خودمو کشوندم گفتم نظر خصوصی نذارین  هیشکی  تحویلمون نگرفت دیگه خودمو بیشتر از این کوچیک نمیکنم  آقا بذارین   نظر خصوصی بذارین من غلت زیادی کردم چرا میزنین خوب؟36_1_42.gif

دوم  بابا این قیافه خوشگل من مگه چشه آخه چرا ایراد الکی میگیرین عیب میذارین رو  دختر مردم  برین بقیه رو ببین من که اینقدر مظلومم اینقدر دماغمو عمل نکردم اینقدر پروتز نکردم اینقدر دست نذاشتم به صورتم خب گناه دارم دیگه  چرا اینقدر اشک منو در میارین 36_1_44.gif

 

م ه ر د ا د  عزیز من چجوری جواب شما رو بدم آخه نه  آدرس وب گذاشتی نه  ایمیل هی هم شاکی میشی  ما مخلص شمام هستیم 10_12_9.gif

راستی بچه ها مطلب بالا رو بخونین حتما حتما حتما و بهش عمل کنین حتما حتما حتما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 21:6  توسط آرزو  | 

سوتی سوتی آی سوتی

سلام سلام سلام

بچه ها اول یه نکته ای بگم تمام شعرا از خودمه اگه نباشه پایینش مینویسم از کیه

دوم چرا اینقدر نظر خصوصی میدین؟

سوم چرا من چند وقته پشت سر هم سوتی میدم؟ دیگه برای خودم سووتر وومنی شدم با عرض معذرت از سپیده خانوم عزیز

پریروز تو کلاس عملی کامپیوتر اومدم بگم سوییچ پشت کیس گفتم کوییس چست پیس  یه ملتی غش و ریسه رفتن

همون پریروز تو همون کلاس اومد گم استاد گفتم مامان ! بازم یه ملتی غش و ریسه رفتن  اونام که خواب بودن تا این لحظه نیدونم چی شد یهو  مردیدن از خنده

دیروز فکر کردم  اتوبوس منه داره میره دویدم دونبالش اینقدر شیلنگ تخته انداختم تا منو دریافت و واستاد تا بش رسیدم دیدم اتوبوس من نیست

مرتبط با سطر بالا: بعضی این راننده اتوبوسا خیلی بیتربیتنا 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 11:15  توسط آرزو  | 

رییس جمهور هند

قرار شده رییس جمهور هند  واسه عید نوروز بیاد ایران  من خودم واقعا دلم نمیخواد وارد بحث های سیاسی بشم چون به قول پدر بزرگم گفتنی سیاست پدر مادر نداره  اما بعضی وقت ها آدم نمیدونه  باید  به بدبختیش بخنده یا گریه کنه؟

از هر 10 نفر یک نفر تو مملکت ما بیکاره 

پوله نفت که اصلا معلوم نیست چی میشه

آقایون  که استعفا میدن به زور آقا زاده ها شونو میشونن سر پست قبلیشون انگار مملک ارث آقاشونه  یا شغل  اونم این مدل شغل های شریف علف خرسه  که همه جا ریخته باشه   آقا زاده ترو خدا رو مارو زمین ننداز

هنوز فرایند استخراج معدن رو بلد نیسیم و فناوریشو نداریم   اونوقت دم از انرژی هسته ای میزنیم 

از پول صادرات خاویارصرف نظر میکنیم جهنم

اصلا توریست  نداریم که  در آمده توریسم داشته باشیم  

روستا های  دور افتادمون هنوز لوله کشی آب ندارن

کنار همین اصفهان خودمون تو معدن مس  اونم مس درجه 1 جهان که فقط سه تا کشور این معدنو دارن یه مشت انگلیسی دارن غارت میکنن میبرن تو روز روشن .  بعد بلا نسبت خر بسیجی ها ی دست از جان شسته عزیزمون  تو قدمتی ترین میدون ایران (نقش جهان )تو همون اصفهان داد میزنن مرگ بر آمریکا !!!

این مملکت اینقدر امن و امانه که پلیس کاری جز گیر دادن به مدل موی چهار تا پسر و شلوار کوتاه دوتا دختر نداره

یونیسکو ما رو از لیست آثار تاریخی خط زده  جهنم ما خودمون موجود زنده فرستادیم فضا دوتا کرمو یه لاکپشت !!+ صدای شخص شخیص پرزیدنت احمدی نژاد

بانک صادرات از اعتبار جهانی ساقط شده  (به کلمه صادرات دقت کنین) باید بره زغال بفروشه

اونوخ ...

وای حالا ما برای آمدن رییس جمهور هند لباس نداریم  همه ی لباس هایمان را قبلا پوشیده ایم همه دیده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:52  توسط آرزو  | 

باران خانگی

یک قطره

دو قطره

امروز

باران آمد

خیابان ها خیس است

تصویر دو دلداده زیر چتر در پشت پنجره مه گرفته ی آشپزخانه محو میشود

گل ها را آب داده ام

چکمه هایم کهنه اند

پالتویی هم ندارم

و نمیدانم پول هایم را کجا گم کرده ام

فقط یک چتر قدیمی دارم که میله اش شکسته  است

جایی خوانده بودم

(( بادها بی خداحافظی میروند ابر ها هم همینطور))

چتر کهنه ام را برمیدارم

بی خداحافظی  از شما

یک قطره

دو قطره

امروز

گریسته ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:33  توسط آرزو  | 

خاتون نوشت هفته ای که گذشت

خاتون نوشت 1:  یه جفت کفش خریدم پاشنه اش 12 سانته  تازه پاشنه میخیه خواهرم آذین  گفت با اینا امکان نداره بتونی راه بری خبر نداره من یواشکی  تمرین میکنم 

خاتون نوشت 2:مانتوی خواهرمو بیشتر از مانتوی خودم دوست دارم  کوفتش بشه

 

 

خاتون نوشت 3:  تا حالا شما همه چیز پلو خوردین؟ من یه  همه چیز پلوی اختراع خودم خوردم یعنی نخوردم من پختم بقیه خوردن

 

خاتون نوشت 4:امروز بمون گفتن کلاس ها دوربین  مدار بسته دارن خاک بر سرمون شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:27  توسط آرزو  | 

هدیه ویژه روز عشق

سلام دوست جونا

نمی دونم شما برا سپندار مذ گان  یا همون شب عشق ایرانی چی گرفتین  

من یه بسته شکلات گرفتم

تصورشو بکن

منتظر یه گردنبند مروارید  یه دستکش ابریشم یه...

یهوو یه بسته شکلات بهت بدن 

واقعا که

اما از حق نگذریم خوشمزه بود  

تازه اون آقا مهندس میخواست نگه من واسه سپندار مذگان آوردم گفت بخاطر اینکه نمره هات خوب شد

آخه آدم  نمره ها ی من که یک ماه پیش جوابش اومده بود میخوای  بگی من ...نه ...اصلا ...کی؟ من ؟Capricorn

 

سپندار مذگان روز عشق ایرانی رو به همه ی عاشق های واقعی تبریک میگم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 12:54  توسط آرزو  | 

آنفولانزا ی خوکی

 

دوست جونا سلام

 

سه روز پیش مامانم یه نوع آنفلانزا ی جدید التاسیس گرفته بود  

حالا عفونتش زده بود به دماغش شده بود اندازه ی یه گلابی  

ما که نمیدونستیم اینم یه مدل آنفولانزاست خیلی نگران شدیم 

مامانم خودش میگفت کاش شکسته باشه برم جراحی زیباییشم بکنم یباره

از مامانم بعید بود

حالا گفتم آنفولانزا یاد آنفولانزا ی خوکی  بعدش یاد خوک و در آخر یاد کارتون دنیای شا رلوت افتادم

(چقدر قدرت  منحرف شدنم از بحث اصلی بالاست)  این دنیای شارلوت قصه ی دوستی  یه خوک و یه عنکبوت بود .اونموقع  ها   CD playerو این قرتی بازیا نبود که ما یه  نوار ویدئو داشتیم   تمام مدت این نوار ویدئوم دستم بود باش اینور اونور میرفتم  اصلا حکم ناموس بنده رو پیدا کرده بود به خواهرمم نمیدادم   کلا همیشه سرش دعوا بود

حالا فکر میکنم اگه چس مثقال علاقه ای که به این دنیای شارلوت داشتم  به یه پسر داشتم حالا جای تعریف کردن خاطرات بچه گیم  داشتم خاطرات بچگیه بچه هامو تعریف میکردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:55  توسط آرزو  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

تولدت مبارک

سمیه جون

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:48  توسط آرزو  | 

یک روز خوب

امروز صبح به زور از خواب بلند شدم واقعا دلم نمیخواست برم کلاس ساعت گوشیمو نگاه کردم که دیدم یه پیامک فسقلی از طرف مهندس جعفری اومده که توش این عبارتو نوشته بود

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

 ((مردی که کوه را برداشت از برداشتن سنگریزه ها شروع کرده بود))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:42  توسط آرزو  | 

نام مستعار من ایران است

 

با نام مستعار  ایران بانو زاده شدم

با فریاد های فرهاد عاشق شدم

همه ی هستی من عطر خمپاره و امن یجیب بود

من لابه لای ستون و سر ستون تخت جمشید پا گرفته ام

در جنگل های سبز دویده ام

من ستاره ها را در کویر   تشنه و نجیب لوت  درک کرده ام

 من لابه لای نامه های رامین ورق خورده ام

من به همراه ویس گریسته ام

و زیر لب تمام دعا های خوب را برای آرش زمزمه کرده ام

اینقدر زود بزرگ شده ام که  نفهمیدم  ارس بودی یا کارون ؟

گرچه فرقی هم نمیکند من تشنه ی عشقم

و  به اندازه ی تمام باد های بی سرزمین و ماهی های عاشق دوستت داشته ام

.

.

.

حالا

چند سالی میگذرد از فتح شلوار های کوتاه

تو آن سوی آب رو بنده ات را بر میداری

من چهره ام نقاشی میکنم

بی آنکه اشک های  لرزان فرهاد را ببینم

که چقدر دلتنگ میگوید ((چشم های مهربان و ساده ات کجاست شیرین من؟))

آه اگر میدانستی

چه بلایی  بر سر شب گیسوان لیلی ات آمده!

عاشقان امروز به سلامتی آسمان خراش های بلند

مشروبشان را با  بطری های مارک دار می نوشند

با دستی که به عقیق آراسته

بی آنکه خود بدانند چقدر غرور تهمتن هاشور میخورد

و خدا

این روز ها زیر سنگ فرش ها آرام میگرید

می دانی دلم تنگ است

دلم از این پیاده رو های دلگرفته تنگ است

من پشت ویترین های خارجی هوس دست فروش های بندر عباس را میکنم

تو بی آنکه عاشق مردی شوی  سوار ماشین های سیاه میشوی

بی خیال تانک هایی که هفت پشت پدرت را لرزانده بود

دیروز سیاوش را دیدم  ته یک کوچه بن بست

سوخته بود  دلش  سوخته بود

مردهایی که مردانگیشان را با یک موچین  تقسم کرده بودند

دلش را سوزانده اند

نمیدانم آیا از تمام آن روشن فکری های جهان  بظاهر پیشرفته

بحث  مرغ و تخم مرغ شوهر خاله ام سهم ماست 

یا به سخره گرفتن تکه های سوخته بدن یک  کودک 13 ساله که  مادرش از زیر تانک جمع کرده بود؟

بیایید به افتخار این نامه مستعار

یک دقیقه تنها یک دقیقه عاشق باشیم

با عطر گلوله و امن یجیب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 18:18  توسط آرزو  |